تبليغاتX
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
یا حسین میــــر حسین
ميخ هاي روي ديوار
 

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي  ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.
روز اول ،پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ،تعداد ميخ هاي كوبيده شده
به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ....
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه عصباني نمي شد .او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترول كند،
يك از ميخ ها را از ديوار بيرون اورد .روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است .
پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت .«پسرم! تو كار خوبي انجام دادي و توانسيت  بر خشم پيروز شوي. اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن .
ديوار مثل گذشته اش  نميشود . وقتي تو در هنگام عصبانيت  حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي ميگذارند.
تو مي تواني  چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري. اما هزاران باز عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است

|+| نوشته شده توسط GOLSHIFTE.M در دوشنبه 1387/06/04 ساعت 10:7 |