تبليغاتX
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
یا حسین میــــر حسین
فقر!!!!؟
       
بزرگترين عيب آن است كه: عيبى را كه خود نيز داراى، در ديگران، عيب بشمارى.

روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به  يك ده برد تا به او نشان  دهد
مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند .آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر،مرد از پسرش پرسيد :«نظرت درمورد مسافرت مان چه بود ؟»
پسر پاسخ داد : »عالي بود پدر!«
پدر پرسيد :«آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»
پسر پاسخ داد :«فكر مي كنم!»
پدر پرسيد : «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت :«فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند.
حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود  اما باغ آنها بي انتهاست !»
درپايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمد .
 پسر اضافه كرد : «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم !»

 

|+| نوشته شده توسط GOLSHIFTE.M در شنبه 1387/06/30 ساعت 13:12 |

شام آخر
 


لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دوچار مشكل بزرگي شد : مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا،از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند ، تصوير مي كرد.كار را نميه تمام رها كرد تا مدل آرمانيش را پيدا كند
روزي در يك مراسمي ، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان آن مراسم يافت
جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت
سه سال گذشت .تابلوي شام آخر تقريبا تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود .
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند .
نقاش پس از روزها جستجو ، جوان شكسته و ژنده پوشي و مستي را در جوي آبي يافت . به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند ،
چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت .
گدا كه درست نمي فهميد چه خبر است ،به كليسا آوردند : دستياران سراپا نگه اش داشتند و در همان وضع ،داوينچي از خطوط بي تقوايي،
گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بود نسخه برداري كرد .
وقتي كارش تمام شد ،گدا ، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود ، چشم هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه اي از شگفتي
و اندوه گفت :«من اين تابلو را قبلا ديده ام !»
داوينچي با تعجب پرسيد : «كي!»
ـ سه سال قبل ، پيش از آنكه همه چيزم  را از دست بدهم .موقعي كه در يك يك گروه آواز مي خواندم ،
زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!!

 

برگرفته از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم »،پائولو كوئيلو

 

شايد اين داستان براي بعضي از شما دوستان تكرار باشه و اونو بارها خوانده باشيد
چيزي كه اين داستانو زيبا مي كنه و لذت دوباره خوندنشو اينكه نتيجه از اونو بنويسيد
نتيجه شما ازاين  داستان چي مي تونه باشه ؟

|+| نوشته شده توسط GOLSHIFTE.M در شنبه 1387/06/23 ساعت 13:40 |

كرم شب تاب
 


روز قسمت شد . خدا هستي را قسمت  مي كرد .خدا  گفت  : چيزي از من بخواهيد . هر چه كه باشد شما را خواهم داد . سهم تان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است .
هر كه آمد چيزي خواست . يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن .يكي جثه اي بزرگ  خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كردو يكي آسمان را .
در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم . نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ.
نه بالي و نه پايي، نه آسمان  نه دريا . تنها كمي از خودت ،تنها كمي از نور خود را به من بده .
و خدا كمي نور به او داد.
نام او كرم شب تاب شد .
خدا گفت  : آنكه نوري با خود دارد بزرگ است ، حتي اگر به قدر ذره اي باشد . تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.
و رو به ديگران گفت  : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ، بهترين را خواست . زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست

هزارن سال است كه او مي تابد . روي دامن هستي مي تابد . وقتي ستاره اي  نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند  كه اين همان چراغي است
كه روزي خدا آن را به كرم كوچكي بخشيد است.

چلچراغ شماره 39- عرفان نظر آهاري

|+| نوشته شده توسط GOLSHIFTE.M در سه شنبه 1387/06/12 ساعت 13:12 |

ميخ هاي روي ديوار
 

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي  ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.
روز اول ،پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ،تعداد ميخ هاي كوبيده شده
به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ....
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه عصباني نمي شد .او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترول كند،
يك از ميخ ها را از ديوار بيرون اورد .روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است .
پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت .«پسرم! تو كار خوبي انجام دادي و توانسيت  بر خشم پيروز شوي. اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن .
ديوار مثل گذشته اش  نميشود . وقتي تو در هنگام عصبانيت  حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي ميگذارند.
تو مي تواني  چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري. اما هزاران باز عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است

|+| نوشته شده توسط GOLSHIFTE.M در دوشنبه 1387/06/04 ساعت 10:7 |