تبليغاتX
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
یا حسین میــــر حسین
کتاب زندگی!


خوابيده بودم ؛

در خواب كتاب  گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده  عمرم را برگ به برگ مرور مي كردم .
به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم.
خاطرات بد ، زيبايي ها ، لبخندها ، شيريني ها ، مصبيت ها ، ... همه و همه را مي ديدم.
اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزها زندگي ام بود.
روزهايي همراه تلخي ها ، ترس ها ، دردها ، بيچارگي ها .
با ناراحتي  به خدا گفتم : « روز اول  تو به  قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري .هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني
و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم .چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي  توانستي مرا با رنج ، مصيبت ها  و درد مندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»

خداوند مهربانانه  مرا نگاه كرد 

 لبخندي زد و گفت : «فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود .
در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .

من به قول خود وفا كردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نكردم

حتي براي لحظه اي ،

آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ،جاي پاي من است ،

 وقتي كه تور ا به دوش كشيده بودم !!!!»

|+| نوشته شده توسط GOLSHIFTE.M در پنجشنبه 1387/05/24 ساعت 21:55 |

را ه بهشت
 

مردي با اسب و سگش در جاده اي راه مي رفتند . هنگام عبور ازكنار درخت عظيمي،صاعقه اي فرود آمد و آنها را گشت .
اما  مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده  است  و همچنان با دو جانورش پيش رفت .
گاهي مدتها طول مي كشد تا مرده ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند .
پياده روي درازي بود ، تپه بلندي بود ، آفتاب تندي بود ، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند . در يك پيچ جاده دروازه اي تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي شد  و
در وسط آن چشمه اي بود كه  آب زلالي از آن جاري بود . رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد :«روز به خير اينجا كجاست  كه اينقدر قشنگ است ؟»
دروازه بان :«روز به خير ، اينجا بهشت است .»
-چه خوب كه به بهشت رسيديم  خيلي تشنه ايم
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت : «مي توانيد وارد شويد و هرچه قدر دلتان مي خواهد بنوشيد »
-اسب و سگم هم تشنه اند .
نگهبان : واقعا متاسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است .
مرد خيلي نااميد شد ، چون خيلي تشنه بود ، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد . از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد.
پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند ، به مزرعه اي رسيدند . راه ورود به اين مزرعه، دروازه  قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي شد  .
  مردي در زير سايه درخت ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشاند بود ، احتمالا خوابيده بود .
مسافر گفت : روز به خير
مرد با سرش جواب داد .
-ما خيلي تشنه ايم ، من  ، اسبم ، و سگم .
مرد به جايي اشاره كرد و گفت : ميان آن سنگ ها چشمه اي است . هر قدر كه مي خواهيد بنوشيد
مرد ، اسب و سگ ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي شان را فرونشاندند مسافر از مرد تشكر كرد .مرد گفت :هر وقت كه دوست داشتيد ، مي توانيد برگرديد .
مسافر پرسيد : فقط مي خواهم بدانم نام اينجا چيست ؟
ـ بهشت 
ـ بهشت ؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است !
ـ آنجا بهشت نيست  ، دوزخ است .
مسافر حيران  ماند : بايد جلوي ديگران را بگيريد  تا از نام  شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سر در گمي زيادي مي شود !
ـ كاملا برعكس ؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي كنند . چون تمامي آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي مانند

«شيطان و دوشيزه پريم »
پائو لو كوئيلو

تقدیم به همه دوستان خوبم

|+| نوشته شده توسط GOLSHIFTE.M در چهارشنبه 1387/05/16 ساعت 15:17 |

سلامی دوباره.................

سلام اي غروب غريبانه دل

سلام اي طلوع سحرگاه رفتن

سلام اي غم لحظه هاي جدايي

خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

خداحافظ اي قصه عاشقانه

خداحافظ اي آبي روشن عشق

خداحافظ اي عطر شعر شبانه

خداحافظ اي همنشين هميشه

خداحافظ اي داغه بر دل نشسته

تو تنها نمي ماني اي مانده بي من

تو را مي سپارم به دل هاي خسته

تو را مي سپارم به ميناي مهتاب

تو را مي سپارم به دامان دريا

اگر شب نشينم اگر شب شکسته

تو را مي سپارم به روياي فردا

به شب مي سپارم تو را تا نسوزد

به دل مي سپارم تو را تا نميرد

اگر چشمه واژه  از غم نخشکد

اگر روزگار اين صدا را نگيرد

خداحافظ اي سايه سار هميشه

اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم

 

خداحافظ اي نوبهار هميشه!
خدا حافظ اي شعر شبهای روشن

 

|+| نوشته شده توسط GOLSHIFTE.M در سه شنبه 1387/05/01 ساعت 15:27 |