یا حسین میر حسین
تنهات نمیزاریم و تا اخر
باهات هم قدم هستم
و هستیم
![]()
![]()
![]()
![]()
آن خس و خاشاک تویی
پست تر از خاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:"
ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....

روزی برای ماندن و روزی برای رفتن




خداحافظ
التماس دعا
دلم گرفته است ياسها را خبر كنيد ...
آنکس که می خندد هنوز خبر دهشتناک را نشنيده است...
صادقانه راست گفتم
مغرورانه شنيدي
و شادمانه خنديدي
صادقانه دروغ گفتي
خالصانه باوركردم
ناباورانه گريستم
و ...
گذشت....
اينك مرگ مرا مي خواند
مرا گريزي نيست
مرا گريزي نيست
مرا هيچ نيست
تنها يك پرسش
يك پرسش
** روز مرگ من
چه كسي باور ميكند دروغ قاتل باشد **
دروغ تنها يك
صادقانه يك دروغ
عاشقانه يك دروغ

خدا رحمتت كنه ![]()
نــــــابــــاورانـــــه گريستم![]()
انا الله و انا اليه راجعون
با خبر شدم يكي از دوستان هم وبلاگي فوت كرده ![]()
خيلي برام درد آورد بود خيلي ![]()
براي شادي روحش همگي براش فاتحه بخونيم ![]()
http://www.nalehaye-ashegh.blogfa.com/

در عصر پيامبر اسلام (ص ) در ميان مشركان ، دو نفر با هم دوست بودند، نام اين دو نفر، عقبه و ابى بود.
عقبه ، آدم سخى و بلند نظر بود، هر زمان از مسافرت برمى گشت ، سفره مفصلى ترتيب مى داد و دوستان و بستگان را به مهمانى دعوت مى كرد، و در عين آنكه در صف مشركان بود، دوست مى داشت كه پيامبر اسلام (ص ) را نيز مهمان خود كند.
درمراجعت از يكى از مسافرتها، سفره گسترده اى ترتيب داد و جمعى ، از جمله پيامبر (ص ) را دعوت كرد.
دعوت شدگان به خانه او آمدند، و كنار سفره غذا نشستند، پيامبر (ص ) نيز وارد شد و كنار سفره نشست ، ولى از غذا نخورد، و به عقبه فرمود: ((من از غذاى تو نمى خورم مگر اينكه به يكتائى خداوند، و رسالت من گواهى دهى )).
عقبه ، به يكتائى خدا و رسالت پيامبر(ص ) گواهى داد و به اين ترتيب قبول اسلام كرد.
اين خبر به گوش دوست عقبه يعنى ((ابى )) رسيد، او نزد عقبه آمد و به وى اعتراض شديد كرد و حتى گفت : تو از جاده حق منحرف شده اى .
عقبه گفت : من منحرف نشده ام ، ولى مردى بر من وارد شد و حاضر نبود از غذايم بخورد جز اينكه به يكتائى خدا و رسالت او گواهى بدهم ، من از اين ، شرم داشتم كه او سر سفره من بنشيند ولى غذا نخورده برخيزد.
ابى گفت من از تو خشنود نمى شوم مگر اينكه در برابر محمد(ص ) بايستى و او را توهين كنى و...
عقبه فريب دوست ناباب خود را خورد، و از اسلام خارج شد و مرتد گرديد و در جنگ بدر در صف كافران شركت نمود و در همان جنگ به هلاكت رسيد.
دوست ناباب او ((ابى )) نيز در سال بعد در جنگ احد در صف كافران بود و بدست رزم آوران اسلام كشته شد.
آيات 27 و 28 و 29 سوره فرقان در مورد اين جريان نازل گرديد، و وضع بد عقبه را در روز قيامت ، كه بر اثر همنشينى با دوست بد، آنچنان منحرف گرديد، منعكس نمود و به همه مسلمانان هشدار داد كه مراقب باشند و افراد منحرف را به دوستى نگيرند، كه در آيه 28 سوره فرقان چنين آمده كه در روز قيامت مى گويد:
يا ويلتى ليتنى لم اتخذ فلاناً خليلاً: ((اى واى بر من كاش فلان (شخص گمراه ) را دوست خود، انتخاب نكرده بودم )).
تا توانى ميگريز از يار بد
يار بد، بدتر بود از مار بد
مار بد، تنها تو را بر جان زند
يار بد بر جان و بر ايمان زند
یه نتیجه قشنگ میشه ازش بگیری
نتیچه ای که گرفتی از این داستان برام بنویس

از بركت صلوات
در كتاب رياض الاذهان آورده اند،
كه زنى دختر خود را بعد از مردن در خواب ديد كه به عقاب اليم گرفتار است ،
بيدار گشته ناله و زارى بسيار كرد،
بعد از يك شبانه روز ديگر، نيز او را در خواب ديد، كه خوش و شادان و در روضه رضوان مى خراميد،
پرسيد: كه اى دختر چه حال بود كه يك وقت تو را در خواب ديدم در عذاب و شدت بودى و امروز در فراهت و راحت هستى ،
دختر گفت : اى مادر به جهت جرايم خود،
در عذاب بودم اما در اين روزها مؤ منى صالح بر قبرستان ما گذر نموده و چند مرتبه صلوات ذكر كرد و ثوابش را به اهل قبور بخشيد،
حق تعالى به بركت صلواتها عذاب را از اهل قبور برداشت و به نعمت و سرور مبدل فرمود.

************
در احوال جوانى كه در حالت احتضار مورد عاق مادرش بود
در حديث است كه جوانى در حالت احتضار بود و حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله در نزدش تشريف داشت ، فرمود: بگو لااله الالله جوان قادر به سخن گفتن نبود.
حضرت از حضار سوال كرد كه اين جوان چه گناهى دارد كه زبانش بسته شده است ؟ گفتند: عاق مادرش است ، حضرت مادرش را احضار نمود، و به او فرمود: پسرت را حلال كن !
زن عرض كرد: پدر و مادرم فدايت باد چطور حلالش كنم ، كه زده چشم مرا كور كرده ! او را حلال نمى كنم ، حضرت فرمود: آيا راضى مى شوى پسرت را در آتش بسوزانند؟ عرض كرد: نه يا رسول الله !
سپس حلالش كرد، بعد جوان لب گشوده و كلمه لااله الاالله را به تلقين حضرت گفته و جانش را تسليم كرد.

...زندگي زيباست...
وقتي اشکي توي چشمات حلقه ميزنه و با اون نگاه آينه اي فرياد ميزني که کاش ..........
زندگي قشنگه وقتي هر کاري مي کني او نگاه پر از شيشه رو نمي توني بشکني چون مي خواد حرف بزنه مي خواد با اون برق خيره کننده مثل الماسش بگه که از کجا اومده از دل يه نگاه آسموني از يه ديدارآسموني ازيه عادت پاک واز احساسي که نمتونستي هرگز نمتونستي تو نطفه خفه اش کني!!!!!!..نه نميشه! زندگي، روزگار وسرنوشت حرف اول و آخررو ميزنن...شايد دلم مي خواست که مي تونستم ولي اگر ميتونستيم مانع تولد يه نگاه و يه ديدار بشيم ...
اونوقت ديگه چشمها ونگاههاي شيشه اي فرياد نمي زدن...صداي گرمشون و ودنيا آينه اي درونشون ديگه خيره کننده نبود...ديگه رعد وبرق پاک يه نگاه ابري خبر از باروني که صحراي دل رو سيراب ميکنه و از همه دلتنگي ها وغصه ها رها، دلخوشي نميشد!...آره بايد بارون بباره تا يه صحراي خشک وبرهوت بشه يه دشت رويايي....ولي بازم به اين فکر ميکنم که تحملش چه سخت ميشه اگه مجبور باشي قبول کني که خاک اين صحرا هيچ حاصلي نداره...
Secrets Of Love
-1 راز عشق در تواضع است . اين صفت به هيچ
وجه نشانه تظاهر نيست . بلکه نشان دهند?
احساس و تفکري قوي است . ميان دونفري که
يکديگر را دوست دارند،تواضع مانند جويبارآرامي
است که چشم? محبت آنها را تازه و باطراوت
نگه مي دارد.
-2 راز عشق در احترام متقابل است .
احساسات متغييرند ، اما احترام دو طرف ثابت
مي ماند .اگر عقايد شريک زندگي ات با عقايد تو
متفاوت است ، با احترام به نظرياتش گوش کن.
احترام باعث مي شود که او بتواند خودش باشد.
-3 راز عشق در اين است که
به يکديگر سخت نگيريم .
عشقي که آزادانه هديه نشود ،
اسارت است .
-4 راز عشق در اين است که هر روز کاري
کني که شريک زندگي ات را خوشحال کند ،
کاري مثل دادن هديه اي کوچک ،
تحسين ، لبخندي ار روي محبت . نگذار که
جويبار محبت تان از کمي باران ، بخشکد.
-5 راز عشق در اين است که رابطه تان را مانند يک
باغ ، با محبت تزئين کنيد . بذر علاقه ها و عقيده هاي
تازه بکار که بزيبايي برويد . ضمنا” فرامش نکن که
باغ را بايد هرس کرد ، مبادا غنچه هاي گل پوشيده از
علف هاي هرز? عادتهاشود . براي آن که عشق
همواره با طراوت بماند ، بايد به آن مثل هنر ، خلاقانه
نگاه کرد .
-6 راز عشق در خوش مشربي است . شوخي با
ديگران را فراموش نکن ، در ضمن مراقب
شوخي ها هم باش . شوخي ناپسند نکن .
شوخي بايد از روي حسن نيت باشد نه نيشدار .
-7 راز عشق در اين است که
حقيقت اصلي عشق ، يعني تفکر را
از ياد نبري . آيا يک رابط? دراز مدت
، مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر
نيست ؟
-8 راز عشق در اين است که مانع بروز
هيجانات منفي در وجودت شوي ، و صبر کن تا
خونسردي را دوباره به دست آوري . با اين که
احساس ، جلو? الهام است ، اما شخص عصباني
نمي تواند چيزها را با وضوح درک کند . قلبت را
آرام کن . تنها به اين وسيله مي تواني چيزها را
همان طور که هستند ، دريابي.
-9 راز عشق در اين است که طرف مقابلت را
تحسين کني . هرگز بافرض اين که خودش اين
چيزها را مي داند ، از تحسين کردن غافل مشو .
مشکلي پيش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص
نيت بگويي : دوستت دارم . گرچه احساسات
بشري به قدمت نسل بشر است ، اما کلمات
همواره تازه و جوان خواهند ماند .
-10 راز عشق در اين است
که در سکوت دست يکديگر را
بگيريد . کم کم ياد مي گيريد
که بدون کلام رابطه برقرار کنيد.
-11 راز عشق در اين است
که به عشق ، بيش از يکديگر
احترام بگذاريد ، زيرا عشق
هديه ازلي خداوند است .
-12 راز عشق در توجه کردن به لحن صداست .
براي تقويت گيرايي صدا ، بايد آن را از قلب
بيرون بياوري ، سپس رهايش کني تا بلند شود
و به سمت پيشاني برود . تارهاي صوتي راآرام و
رها نگه دار . اگر احساسات قلبي ات را به وسيله
صدا بيان کني ، آن صدا باعث ايجاد شادي در
ديگري خواهد شد .
-13 راز عشق در اين است که بيشتر با
نگاه حرف بزني ، زيرا چشم ها پنجره هاي روح
هستند . اگر هنگام صحبت از نگاه استفاده
کني ، مثل آن است که پنجره ها را با پرده
هاي زيبا بيارايي و به خانه گرما و جذابيت
ببخشي.
-14 راز عشق در اين است که از يکديگر
انتظارات بيجا نداشته باشيد ، زيرا نقص
همواره جزء لاينفک بشر است . ذهنت را بر
ارزشهايي متمرکز کن، که شما را به يکديگر
نزديک تر مي کند ، نه مسائلي که بين
شما فاصله مي اندازد.
-15 راز عشق در اين است که حس
تملک را از خود دور کني . در حقيقت هيچ
کس نمي تواند مال کسي شود . شريک
زندگي ات را با طناب نياز نبند . گياه
هنگامي رشد مي کند که آزادانه از هوا و نور
آفتاب استفاده کند .
جي . دونالد والترز - علي محب خسروي
ناشر انديشه عالم
ادامه مطلب...
بار خدايا ! ما به فرمان تو روزش را روزه داشتيم و شبش را به نماز برخاستيم و با روزه داشتن و نماز خواندن در اين ماه به رحمتي كه ما را ارزاني داشتي روي نهاديم...
اي خدا ! ماه رمضان در ميان ما بس ستوده زيست و ما را مصاحب و نيكو بود و گرانبها ترين سود هاي مردم را به ما ارزاني داشت ،اما چون زمانش به سر رسيد و مدتش و شماره روزهايش پايان گرفت آهنگ رحيل كرد .
اينك با او وداع ميكنيم همانند وداع با عزيزي كه فراقش بر ما گران است و رفتنش ما را غمگين و گرفتار وحشت تنهايي كند .
پس اكنون گوييم :
بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا . بدرود اي ماه دست يافتن به آرزوها ، اي يار وقتي كه چون باشي قدرت بس جليل است و چون رخت بربندي فراقت رنج افزا شود .اي مايه ي اميد ما كه دوريت بر ما بس دردناك است
بدرود اي همسايه اي كه تا با ما بودي دلهاي ما را رقت بود و گناهان ما را نقصان . بدرود كه آزاد شدگان از عذاب خداوند در تو چه بسيارند چه نيكبخت است آن كه حرمت تو نگه داشت .
بدرود كه چه بسا گناهان كه از نامه عمل ما زدودي و چه بسا عيب ها كه پوشيده داشتي
بدرود اي ماهي كه تا تو بودي امن و سلامت بود . بدرود كه به هنگام وداع از تو نه غباري به دل داريم و نه از روزه ات ملالي در خاطر.
بدرود كه ديروز كه در ميان ما بودي آزمند ماندنت بوديم و فردا كه از ميان ما خواهي رفت آتش اشتياق در دل ما شعله خواهد كشيد
بدرود..........
الصحيفه السجاديه - ترجمه آيتي ، ص 286
عيد همگي مبارك 

مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند .آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر،مرد از پسرش پرسيد :«نظرت درمورد مسافرت مان چه بود ؟»
پسر پاسخ داد : »عالي بود پدر!«
پدر پرسيد :«آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»
پسر پاسخ داد :«فكر مي كنم!»
پدر پرسيد : «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت :«فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند.
حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست !»
درپايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمد .

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دوچار مشكل بزرگي شد : مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا،از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند ، تصوير مي كرد.كار را نميه تمام رها كرد تا مدل آرمانيش را پيدا كند
روزي در يك مراسمي ، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان آن مراسم يافت
جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت
سه سال گذشت .تابلوي شام آخر تقريبا تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود .
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند .
نقاش پس از روزها جستجو ، جوان شكسته و ژنده پوشي و مستي را در جوي آبي يافت . به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند ،
چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت .
گدا كه درست نمي فهميد چه خبر است ،به كليسا آوردند : دستياران سراپا نگه اش داشتند و در همان وضع ،داوينچي از خطوط بي تقوايي،
گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بود نسخه برداري كرد .
وقتي كارش تمام شد ،گدا ، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود ، چشم هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه اي از شگفتي
و اندوه گفت :«من اين تابلو را قبلا ديده ام !»
داوينچي با تعجب پرسيد : «كي!»
ـ سه سال قبل ، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم .موقعي كه در يك يك گروه آواز مي خواندم ،
زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!!
برگرفته از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم »،پائولو كوئيلو
شايد اين داستان براي بعضي از شما دوستان تكرار باشه و اونو بارها خوانده باشيد
چيزي كه اين داستانو زيبا مي كنه و لذت دوباره خوندنشو اينكه نتيجه از اونو بنويسيد
نتيجه شما ازاين داستان چي مي تونه باشه ؟

روز قسمت شد . خدا هستي را قسمت مي كرد .خدا گفت : چيزي از من بخواهيد . هر چه كه باشد شما را خواهم داد . سهم تان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است .
هر كه آمد چيزي خواست . يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن .يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كردو يكي آسمان را .
در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم . نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ.
نه بالي و نه پايي، نه آسمان نه دريا . تنها كمي از خودت ،تنها كمي از نور خود را به من بده .
و خدا كمي نور به او داد.
نام او كرم شب تاب شد .
خدا گفت : آنكه نوري با خود دارد بزرگ است ، حتي اگر به قدر ذره اي باشد . تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.
و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ، بهترين را خواست . زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست
هزارن سال است كه او مي تابد . روي دامن هستي مي تابد . وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است
كه روزي خدا آن را به كرم كوچكي بخشيد است.
چلچراغ شماره 39- عرفان نظر آهاري

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.
روز اول ،پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ،تعداد ميخ هاي كوبيده شده
به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ....
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه عصباني نمي شد .او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترول كند،
يك از ميخ ها را از ديوار بيرون اورد .روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است .
پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت .«پسرم! تو كار خوبي انجام دادي و توانسيت بر خشم پيروز شوي. اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن .
ديوار مثل گذشته اش نميشود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي ميگذارند.
تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري. اما هزاران باز عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است
خوابيده بودم ؛
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور مي كردم .
به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم.
خاطرات بد ، زيبايي ها ، لبخندها ، شيريني ها ، مصبيت ها ، ... همه و همه را مي ديدم.
اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزها زندگي ام بود.
روزهايي همراه تلخي ها ، ترس ها ، دردها ، بيچارگي ها .
با ناراحتي به خدا گفتم : « روز اول تو به قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري .هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني
و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم .چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ، مصيبت ها و درد مندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد
لبخندي زد و گفت : «فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود .
در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .
من به قول خود وفا كردم ،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نكردم
حتي براي لحظه اي ،
آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ،جاي پاي من است ،
وقتي كه تور ا به دوش كشيده بودم !!!!»


مردي با اسب و سگش در جاده اي راه مي رفتند . هنگام عبور ازكنار درخت عظيمي،صاعقه اي فرود آمد و آنها را گشت .
اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت .
گاهي مدتها طول مي كشد تا مرده ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند .
پياده روي درازي بود ، تپه بلندي بود ، آفتاب تندي بود ، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند . در يك پيچ جاده دروازه اي تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي شد و
در وسط آن چشمه اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود . رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد :«روز به خير اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است ؟»
دروازه بان :«روز به خير ، اينجا بهشت است .»
-چه خوب كه به بهشت رسيديم خيلي تشنه ايم
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت : «مي توانيد وارد شويد و هرچه قدر دلتان مي خواهد بنوشيد »
-اسب و سگم هم تشنه اند .
نگهبان : واقعا متاسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است .
مرد خيلي نااميد شد ، چون خيلي تشنه بود ، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد . از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد.
پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند ، به مزرعه اي رسيدند . راه ورود به اين مزرعه، دروازه قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي شد .
مردي در زير سايه درخت ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشاند بود ، احتمالا خوابيده بود .
مسافر گفت : روز به خير
مرد با سرش جواب داد .
-ما خيلي تشنه ايم ، من ، اسبم ، و سگم .
مرد به جايي اشاره كرد و گفت : ميان آن سنگ ها چشمه اي است . هر قدر كه مي خواهيد بنوشيد
مرد ، اسب و سگ ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي شان را فرونشاندند مسافر از مرد تشكر كرد .مرد گفت :هر وقت كه دوست داشتيد ، مي توانيد برگرديد .
مسافر پرسيد : فقط مي خواهم بدانم نام اينجا چيست ؟
ـ بهشت
ـ بهشت ؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است !
ـ آنجا بهشت نيست ، دوزخ است .
مسافر حيران ماند : بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سر در گمي زيادي مي شود !
ـ كاملا برعكس ؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي كنند . چون تمامي آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي مانند
«شيطان و دوشيزه پريم »
پائو لو كوئيلو
تقدیم به همه دوستان خوبم


سلام اي غروب غريبانه دل
سلام اي طلوع سحرگاه رفتن
سلام اي غم لحظه هاي جدايي
خداحافظ اي شعر شبهاي روشن
خداحافظ اي قصه عاشقانه
خداحافظ اي آبي روشن عشق
خداحافظ اي عطر شعر شبانه
خداحافظ اي همنشين هميشه
خداحافظ اي داغه بر دل نشسته
تو تنها نمي ماني اي مانده بي من
تو را مي سپارم به دل هاي خسته
تو را مي سپارم به ميناي مهتاب
تو را مي سپارم به دامان دريا
اگر شب نشينم اگر شب شکسته
تو را مي سپارم به روياي فردا
به شب مي سپارم تو را تا نسوزد
به دل مي سپارم تو را تا نميرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار اين صدا را نگيرد
خداحافظ اي سايه سار هميشه
اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم
خداحافظ اي نوبهار هميشه!
خدا حافظ اي شعر شبهای روشن
تقديم به آنكه با تمام وجود در راه خدا جنگيد. به آنكه خوار كننده شيطان و شيطان پرستان است
تقديم به آنكه شيطان در برابر او حالتي جز عجز ندارد .به اعجاز خلقت خداوند؛
« امام علي عليه السلام »
اعوذو بالله من الشيطان رجيم
سلام
امروز يه مطلب دارم وراي اون مطالبي كه در ثناي خدا وند بود اين بارمطلب درمورد موجودي هست كه مخالف خداگراييست
و به نسبت طرفداران زيادي رو هم براي خودش درست كرده و اين طرفداران رو مي شه همه جا پيدا كرد
او كه حتي لياقت بندگي در درگاه خداوند نداشته ، اكنون مورد پرستش قرار گرفته و احساس خداوندي به او دست داده
چه چيزي لذت بخش تر است براي او كه ، بدون زحمت صاحب بردگان و بندگاني شده كه خود در خلقت آنان نقشي نداشته
و حالا همان موجودي را كه قرارا بود در برابر او سجده كند،سجده كننده در برابر خود مي بيند
چه بد مردماني هستند آنان كه شرافت خود را فراموش كرده و تن به خواري سجده ، در برابر پست تراز خود داده اند.
همگي ما تا حدودي اطلاعاتي هر چند ناقص درباره شيطان داريم و تا اندازه اي با اين موجود آشنا هستيم
موجودي كه در كتابهاي آسماني و اديان مادي و غير مادي به اون اشاره شده و همواره اونوموجودي وسوسه گر و عامل گناه و فساد معرفي كردند.
اما شيطان پرستي مدرن آئيني است داراي شباهت هاي به اومانيسم. كه انسان را برترين موجود مي داند و او را تنها در برابر خود مسئول مي داند
آنتوان اس زاندر لاوي (موسس شيطان پرستي مدرن )در اين باره مي گويد :
« خداي با عظمت و با شكوهي وجود ندارد ، و جهنمي كه در آن گناهكاران كباب مي شوند هم نيست »
چندي درمود آنتوان اس زاندر لاوي«موسس شيطان پرستي مدرن»
Anton Szandor La Vey ،موسس و كاهن اعظم كليساي شيطان ، و نويسنده كتاب انجيل شيطان و بنيان گذار شيطان پرستي لاوي،
لاوي در اوايل سال 1930.م در شهر «شيكاگو » ايالت
«ايلي نويز» متولد شد .آنگاه خانواده اش به «سانفرانسيسكو » نقل مكان كردند و بيشتر دوران رشد وي همنجا سپري شد
«لاوي» پس از رها كردن دبيرستان و فرار از خانه در 17 سالگي ،ابتدا به سيرك پيوست و بعد به نوازندگي روي آورد .
وي در سال1950 .م به عنوان عكاس در دايره جنائي پليس استخدام شد .
لاوي ارائه سخراني هاي سري خود در شبهاي جمعه را كه «دايره اسرار آميز» ناميده بود آغاز كرد و يكي از اعضاي همين حلقه به «لاوي »پيشنهاد تاسيس آيين جديد را داد.
در 30 آوريل سال 1966.م در حالي كه لاوي سر خود را (به عنوان رسم آئين جديد )تراشيده بود ،بنيان گذاري كليساي شيطان را اعلام كرد
همچنين در سال 1966.م به عنوان «آنوسيطنس» (سال اول عصر شيطان ) اعلام كرد . و خود را كاهن اعظم «كليساي شيطان »ناميد
چندي بعد با انتشار كتاب «انجيل شيطاني »در سال 1969.م اظهار تعاليم كليساي شيطان پرداخت و اظهار كرد «شيطان فرمانرواي زمين است ».
![]()
آداب و مراسمات شيطان پرستي
يكي از اين اداب ،مراسم قرباني يك انسان است .اين مراسم در گذشته و هم اينك ، ساليانه انجام مي گيرد
اما مراسم قرباني كردن انسان كه تشريفات خاص خود را دارد ، از اهميت ويژه اي برخوردار است . در اينجا به نمونه اي از ان اشاره مي كنيم
در ميان قبايل گذشته ، تشريفات قرباني انسان چنين بوده
« شخصي را كه بايد قرباني شود ، يك سال پيش انتخاب مي كردند .مردم در طول سال او را مقدس مي شمردند و انواع امكانات زندگي را برايش فراهم مي نمودند .
و روز موعود او را در كوچه و بازار مي گردانند و سپس به سمت معبد مي برند .
پنج نفر از كاهنان ويژه با لباس سياه و با مراسم وحشت زا،آن شخص را روي سنگ قربانگاه مي خوابانند . چهار نفر دست و پاي او را و ديگري سرش را نگاه مي دارند
و آنگاه كاهن بزرگ با لباس سرخ ،و در دست داشتن تيغ مخصوص با يك ضربه ناگهاني بر سينه او مي كوبد و قلب او را بيرون مي اورد و آن را درحالي كه مي تپد
به پاي بت مي اندازند تا مورد قبول بت قرار گيرد كه مورد خشم و غضب قرار نگيرند «.
![]()
علائم و نمادهاي شيطان پرستي
پنتاگـــرام «ستاره پنچ پر وارونه»
اين علامت در واقع نماد اصلي شيطان پرستي است
كه متاسفانه متاسفانه من زياد اين ستاره پنچ پرو گردن افراد مي بينم و كه شايد اصلان شناختي از اين نداشته باشن و به خاطر اينكه به نظرشون ميات زيبا
باشه اونو گردن خودشون مي كنند به دور از دركي كه از اون داشته باشن
كه اگر نگاهي به اين تصويری که در این ضمینه هست میبينيم كه نوشته (Teach children to worship Satan)
به كودكان خود پرستش شيطان را آموزش دهيد .
بازم مي تونيم بگيم كه اونها خدا را مي پرستند و شيطان پرستي فقط يك مكتب اعتراضي، نسبت به وضعيت حاكم بر جوامع است
به خودتان پاسخ دهيد !!!!!!!!!!!!!!!؟
|
دستان شيطان
از ديگر نمادهاي شيطان پرستي نماد دست خفاش يا دست شيطان است
كه از اين نماد تداعي كننده «پنتاگــرام » مي باشد و مانند احترام نظاميان و يا ساير علائم دستي است .
براي ابراز شادي ، احترام ،سلام ، خدا حافظي و.....از اين علامت استفاده مي شود.

علامت 666
از جمله علائم شيطان پرستي كه بسيار هم مورد استفاده قرار مي گيرد علامت 666 است اين عدد در غرب بسيار مشهور است و آن را مخصوص شيطان مي دانند.
اين نماد در همه جا در مراسمات و كنسرتها و حتي بر روي جواهر الات وجود دارد و حكايت از اهميت آن مي كند
نمادهاي شيطاني همچون تصاوير فوق ،جمجمه ، تيغ و ......در جواهر آلات شيطان پرستان به وفور يافت مي شود
اين جواهرات حتي دربسياري از كنسرتها كاربرد داره

نمونه هاي از لباسهاي كه شيطان پرستان بر تن مي كنن ، به اين گونه هست
كه جملاتي كه بر لباسها نقش بسته بدين شرح است
(kill God) خدا را بكش
(Kill your mom&dad)پدر و مادر خود را بكش
(kill yourself)خودت را بكش
آري خود را بكش.شعار هميشگي شيطان براي نابودي نسل انسان ،انساني كه باعث رانده شدن او از درگاه خدا شده و كينه اش را در دل گرفته
آيـــا واقعــــآ بايد به آن تن داد؟

شيطان در ورزش
اجراي موسيقي راك با آن خوانندگان كذايي،در مراسمات افتتاحيه و ... نمونه اي از اين نفوذ است
با نگاهي به آرم تيم فوتبال منچستر يونايتد انگلستان ،شايد كمي جو حاكم بر فرهنگ اين سرزمين نمايان شود
و مسلمآ هيچ كس نمي تواند رابطه پرچم يا آرم پرچم با مجموعه را انكار كند اين رابطه پرچم هر كشور و علاقه ذاتي يك ملت به كشور خود ،ملازم يكديگرند
.
درپايان
«خداوندا جلال و حرمت و قدرت برازنده توست .زيرا تو آفريننده تمام موجودات هستي و همه چيز به اراده تو به وجود آمده »
برگرفته از انجيل ،مكاشفه يوحنا باب4 آيه 11
روز ظهور قائم عجل الله تعالي فرجه است .هنگامي كه ظهور فرمايد ،وارد مسجد كوفه خواهد شد .شيطان در مقابل او به زانو
افتاده و مي گويد :واي كه چه روز سختي است . آنگاه امام مهدي عجل الله تعالي فرجه و الشريف از موهاي جلوي پيشاني او گرفته و سر از بدن او جدا مي فرمايد .
نقل از بحارالا نوار جلد 52
شيطان كه رانده گشت به جز يك خطا نكر
خود را براي سجده ادم رضـــا نكــرد
شيطان هزار مرتبه بهتر ز بي نماز
كان سجده اي كه بر آدم و وين بر خدا نكرد









